X
تبلیغات
دوست قدیمی

دوست قدیمی

در تنهایت تنها تریت تنها را بیاد آور آن زمان تنها نیستی....

ای کاش به زمانی بر می گشتم که تنها دغدغه زندگیم شکستن نکه مداد بود!!!!!!!!!
+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/12/08ساعت 23:29  توسط اسماعيل همايوني  | 

یادگاری

 یک کار قدیمی دارم دوست دارم با تغیراتی که دادم دوست دارم بچه ها نظر بدن سپاس

روزهای اول که وارد ایران شده بود.هیچکس اورا نمی شناخت.باخیلی ازبزرگ های آن زمان عکس داشت.آن اوایل با وکلا،روسا،پولدارها رفت آمد داشت.مردم عادی جرات رفتن طرفش را نداشتن وبعضی او را عیب می داستند.بعضی هم ازهم برای کلاس گذاشتن با او عکس یادگاری می گرفتن.تا اینکه یواش یواش دوستانش با چهره های جدید وارد ایران شدند.مردم پی بردن که نباید از او ترسید.دیگر از او خبری نبود.مردم هم او را کمتر دیده بودند.چون دوستانش زیاد شده بودند.دیگر کسی سراغ او نمی رفت و او دیگربازنشسته شده بود.تا اینکه بعد از یک مدت خبر دار شدم.هنوزم با وجود مدلهای مختلف مردم برای عکس گرفتن به موزه ماشین می روند و با او عکس یادگاری می گیرند.

+ نوشته شده در  جمعه 1389/11/15ساعت 1:29  توسط اسماعيل همايوني  | 

سلام

یه خسته نباشید به همه دوستان که امتان داشتان ایشالا همه قبول بشید و به دنبال استاد نباشید بعد از امتحانها.خدا را شکر ما اینجوری نبودیم !!!!!!!!!!!

یک سری از مطالب پشت کامیونی که تو این یک مدت جمع آوری کردم می نویسم اما نمی دونم رانند کامیون ها هم سوسل شدن!!!!

رنگ زردم را ببین برگ خزان را یاد کن                      با بزرگان کم بشین بیچارگان را یاد کن

دست نزن جیزه

پجواب بی معرفتان با آن معرف  دار بالایی.عشق واقعی فقط بالایی.جاده نا صبح قیامت من این پا های خسته.

در این درگه که کَه کُه کُه کَه شود آخر    مشو غره به امروزت که از فردا نشی آگه

هیچ کس همراه نیست تنهای اول صبر است کیمیای بزرگیها

+ نوشته شده در  جمعه 1389/11/08ساعت 23:30  توسط اسماعيل همايوني  | 

با کسب اجازه از دکتر مدرس زاده:

   وقتی که جز نگاه تو همدم نداشتم         چیزی برای هم نفسی کم نداشتم

     یادت که هست با نفس تو در آن بهار        از عصرهای جمعه خود غم نداشتم

      در صبح خیز حس طراوت به پیش گل        جز لطف و مهربانی شبنم نداشتم

 حوای بی هوای بهشت جوانی ام           ای آن که با تو میل دو عالم نداشتم

خوردم فریب سیب دهان تو کاشکی              این یادگار تلخ ز آدم نداشتم

با آن که ساده بود حساب فراق و عشق   عقل همین محاسبه را هم نداشتم

حالا که نیست عطر مسیحایی تنت            ای کاش خار بودم و مریم نداشتم

تنها پناهگاه تو بودم ولی چه سود          خود تکیه گاه دائم و محکم نداشتم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/10/19ساعت 0:41  توسط اسماعيل همايوني  | 

پشت کامیون نوشته بود.

میان ماه منم تا ماه گردون .فاصله از زمین تا اسمان آست.الهی گواهی که گاهی ندارد گناهی.

خوش باخ خمارگُوز یانس یامان گُوز.(با چشمان خمار زیبایت ببین نه با چشم بدت)

.اره تو محشری.ساخلاریم ساخلار(نگهدارنده نگه می دارد.)

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/10/13ساعت 23:37  توسط اسماعيل همايوني  | 

سلام

واقعا لطف کردین.ممنونم.سپاس گزارم.دستان پر محبت تک تک بچه ها رو از پشت فضای اسلامی می بوسم (البته با رعایت شئونات اسلامی)فصل امتحانای دانشگاه است یادش بخیر فشار امتحان از فشار اول قبر سنگین تره.برا تمام بچه ها دعا می کنم.یه داستان هم نوشتم .ایشالا بعد از امتحانا می زارم برا نقد.موفق سر بلند بدون مشروطی باشید.بازم خواهش می کنم من حقیرو از محبت های بی نسیب نزارین مطالب کامیونی برام ارسال کنید.دوستتان دارم همانند هلو.

یا علی

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/10/12ساعت 19:50  توسط اسماعيل همايوني  | 

از بچه گی ارزوی پرواز داشت اما پای پرواز را نداشت.وقتی مرد به آرزوش رسید
+ نوشته شده در  شنبه 1389/10/11ساعت 22:25  توسط اسماعيل همايوني  | 

بوق بوق، یواش بخون بابا

سلام
چند وقتی هست که با خودم فکر می کردم تا دایره المعرف درست کنم.که متعلق به خودم باشه.به این فکرافتادم که اشعار که پشت کامیون اتوبوس یا... که هست جمع کنم بنویسم از تمام دوستانم هم که این می خونند می خوام کمک کنند.و اگر مطلب بر حسب اتفاق بر پشت کامیونی اتوبوسی یا....مطلب شعریا.. خواندن جالب بود.منت بزارن بر من حقیر عرضه بدارند.سپاس
  روی باک.بزن روشن شی.بخور شکمو.نوش جونت.

پشت نیسان.آقبط محندس بیکار.رفیق بی کلک مادر زن.دست نزن جیزه

بدان دریای آرام.ناخدای قهرمان میسازد.

پشت کامیون بنز:همه از ما میترسن ما از نیسان!

من از چشمان خودم اموختم رسم وفادارا.که هر عضوی به درد آید به جایش دیده می گیرد.

پشت تراکتور:کی به کی هست ما هم پرایدیم.یزید خره گاوه منه.
                                    


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/10/08ساعت 23:57  توسط اسماعيل همايوني  | 

شنبه

 

بی حوصله ام خسته تر از زردی پاییز

                                                دریاب دلی را که شد از فاصله لبریز

در گم شدن حس غروری که تو دادی

                                            برده است قرار از کف من گریه یک ریز

در خش خش برگ و سفر دانه به سرما

                                     خون می چکد از چشم مترسک سر جالیز

حالا که تو رفتی و غزل مرثیه خوان است

                                  ماندم من و شب های غم و بغض شباویز

برگرد در این شنبه آغاز جدایی

                                        بشکن به نگاهی اثر جمعه پرهیز

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/10/02ساعت 23:31  توسط اسماعيل همايوني  | 

سلام

ببخشید که با روز نیستم شرمنده واقعا در این چند ماه اسباب کشی امتحان ارشد و۰۰۰۰ دست به دست هم دادن تا حقیر به روز نباشم.حال سپاس از تمام عزیزان که به من سر می زنند شرمنده کردین.یه طرح نوشتن واقعا با ور کنید در این ۷ ماه همین کارو نوشتم.

دنیا ارزش هیچ چیز را ندارد.

پس در دنیا خودت دنیایی بساز

 تا در دنیا دیگران

 دنیای ساخته شده تو

ارزش یک دنیا را داشته باد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/10/02ساعت 23:25  توسط اسماعيل همايوني  |